دموکراسی نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد (!)



این مقاله را یکی دو نفر از دوستان در فیس بوک به اشتراک گذاشته بودند. نویسنده "ساقی قهرمان" است که چیزکی مدتها پیش راجع بهش شنیده بودم. خیلی هم نمی‌شناسم که کیست و چه می‌کند. اهمیتی هم ندارد. آنچه مهم است دو سه نکته اساسی‌ست که مطرح می‌کند. به خواندنش می‌ارزد

عنوان مقاله: "درتبعید، تفاوت موسوی و خمینی ست"

بخش‌هایی از مقاله:

"اگر خمینی سی سال پیش می‌توانست درک کند که باید تنها بخشی از یک بدنه‌ی رهبری باشد و نه رهبر انقلاب و یکی یکی همه‌ی آثار زندگی آزادشده‌ی بعد از انقلاب را از بین نمی برد این سی سال به این تلخی نمی‌گذشت اما خمینی نمی‌توانست چون خمینی از ایران تبعید شده بود. تبعید تفاوت ذاتی با مهاجرت دارد. اتفاق تبعید ارتباط تبعیدی را با همه‌ی آن چه پشت سر گذاشته قطع می‌کند، و نه به دلخواه، به طور طبیعی. یعنی در شرایط تبعید، مثل پرت شدن، با این که نمی‌خواهی کیف و کلاهت از دستت بیفتد، اما می‌افتد. زمانی که امکان بازگشت خمینی از تبعید را فراهم کردند، برگشت که جواب قدرت حاکم ایران را بدهد، یعنی با قدرت حاکم دعوا کند. نیامده بود به مردم و زندگی مردم پیوند بخورد و با مردم دردی را دوا کند. پیوند عاطفی با ایران نداشت و اگر داشت در طول سال بیرون بودن از فضای ایران، هیچ ارتباط طبیعی و منطقی با ایران نداشت. حرف‌های خمینی همه جواب بودند، سوال نبودند. در ذهن او همه چیز تعیین شده بود و خط کشی شده. از آن مهمتر، با تن و جان مردم همخونی و همپیوندی نداشت، پاره شده بود و رفته بود و در برگشت آمده بود انتقام بگیرد. کاری به دلخوشی های مردم نداشت.

شاید کروبی و موسوی هم کاری به دلخوشی مردم نداشته باشند، اما چون وسط خیابان هستند دلخوشی های آنها بسیار شباهت به دلخوشی مردم دارد. شاید کمی تلاش کافی باشد که تهران را به کردستان و بلوچستان و آذربایجان و خوزستان گسترش بدهند، و شاید کمی دیگر تلاش کافی باشد که شهروند شیعه و سنی و بهایی و مسیحی و یهود را به یک اندازه شبیه مردم ببینند. من فکر می کنم تجربه های کروبی و موسوی در سی ساله‌ی گذشته احتمال خیلی خیلی زیاد بوجود می‌آورد که این دو بعد از به دست گرفتن قدرت، فضای دموکراتیک را بازتولید کنند و امکان زندگی اقلیت قومی و مذهبی و جنسیتی و اقلیت های جنسی را که تا کنون با بیشرفی مفرط از فضای عمومی حذف شده اند را با حق شهروندی برابر، صد در صد برابر، بوجود بیاورند. جنبش سبز متشکل و متنوع است. همانقدر که شهروندان ممتاز، یعنی مردم مرفه شیک‌پوش و تحصیل‌کرده و معتبر پایتخت را در صف‌های خودش دارد، اقلیت‌های چندگانه را هم در دل خود دارد. اگر کسانی که لشکر و حامی موسوی و کروبی نبوده اند اما شده‌اند، از کار دست بکشند، تفاوت زیادی میان احمدی نژاد منهای مردم کشور، با موسوی منهای مردم کشور، نخواهد بود. اما این اتفاق نخواهد افتاد. تجربه‌ی سی ساله ی جداسازی صف‌ها و کشتن گروه گروه و جداسازی گروه گروه، نیاز همبستگی را برای مردم عزیز کرده است. "


و همچنین:


"شاید اگر الان یقه‌ی موسوی و کروبی و خاتمی گرفته شود و به شکلی به آنها این ندا رسانده شود که “دموکراسی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد” تنها چیزی است که می تواند حمایت صددرصد همگانی و نه فقط حمایت صددرصد بخشی از جنبش را به دنبال بیاورد واین شعار برای پیروزی این حمایت بزرگتر صددرصدی، حیاتی است، شاید امکان پاک کردن تمام نشانه‌های دیکتاتوری مریض و کثیف دینی بوجود بیاید، اما آن وقت مشکل دیگری پیدا می‌شود؛ ابزاری به دست دیوانه‌های تندرو داده می‌شود. آن ابزار خامنه‌ای و سپاه را از موضع دفاع بیرون می‌آورد و به موضع حمله می‌کشاند، به بهانه‌ی حفظ اسلام در عبارت جمهوری اسلامی.
بدنه‌ی رهبری جنبش، یعنی موسوی و کروبی و دیگران آمادگی مدیریت در شرایط این حمله‌ی شورشی را ندارند، اما برای مدیریت کشور در شرایط اصلاحات، مشکلی ندارند، یعنی در شرایط موجود که اصلاح طلبان در حال “اصلاح” کجی‌های حکومت و مدیریت اتفاقات به جانب حذف دیکتاتوری اند، مشکلی ندارند. مردم هم آمادگی انقلاب ندارند اما خواهان کوتاه کردن دست کودتاچی‌ها به دست قانون‌اند. این روش می‌تواند با همه‌ی خونریزی‌ها، سالم و صلح آمیز جلوه کند اما انقلاب/شورش حتی با خونریزی کمتر از آنچه تا به حال شده، یک سرنوشت بنیان‌کن است."

متن کامل مقاله



.